ترس، انسان

خرید بک لینک
خانه دلتنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چراغو شب از شب پر شدمن به خود گفتم: یک روز گذشتمادرم آه کشیدزود برخواهد گشتابری آهسته به چشمم لغزیدو سپس خوابم بردکه گمان داشت که هست این همه درد؟در کمین دل آن کودک خردآری آن روز چو میرفت کسیداشتم آمدنش را باورمن نمیدانستممعنی هرگز راتو چرا بازنگشتی دیگر؟آه ای واژه ی شومخو نکرده ست دلم با تو هنوزمن، پس از، اینهمه سالچشم دارم در راهکه بیایند عزیزانمآه......ه.الف. سایه اسفند 1306-مرداد1401 + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۱ ساعت 2:40 PM توسط "فاطيما"  |  ترس، انسان...

ما را در سایت ترس، انسان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 16:15

صفحه بندی